روح پرور

بعد از اینکه فرشته مدتی طولانی گریه و زاری کرد تصمیم گرفت تا وقتی که وبا از بین نرفته از خونه بیرون نره ...چون اصلا تحمل دیدن آدمهایی که قلبهاشون پر از نفرهست نبود ...

اون تو این مدت کسل و خسته شده بود ..هر چی مادرش سعی میکرد اونو به مسافرت و تفریح ببره قبول نمی کرد ..صمیمی ترین دوستش زهره هم هر چی تلاش کرد بی فایده بود اون با خودش شرط بسته بود که بیرون نره ...بلاخره روز موعود فرا رسید اون از اخبار شنید که بیماری وبا کنترل شده و دیگه خطری مردم را تهدید نمی کنه ...این خبر مثل این بود که یه نیروی برق بهش وصل شده باشه ...شاد و پر انرژی تصمیم گرفت از شهر دیدن کنه ...وقتی مادرش اونو دید که شاد و مصمم امده بیرون رفتن شده خیالش راحت شد که دخترش دیوونه نشده بود .

فرشته در را باز کرد که پاشو از خونه بیرون بذاره اما با تعجب دید مردم همون رفتار هایی را دارن که زمان وبا داشتن ...تصمیم گرفت بره توی خیابونها تا ببینه ایا اونجا هم همین وضع را داره یا نه ...دید بله همون آشه و همون کاسه ..وبا از بین رفته اما یک بیماریی از وبا شدید تر و خطرناکتر به اسم نفرت شیوع پیدا کرده ..مردم همه از هم دوری میکنند ..هرکس فقط به فکر اینه که چه جوری گلیم خودشو از آب بیرون بکشه ..مهم نیست که اب بقیه رو ببره ...مهم نیست اگر همه گرفتار بشن ..مهم اینه که او در اسایش باشه ...

فرشته برگشت خونه ..مادرش که انتظار داشت فرشته این دفعه شاد و سر حال باشه با تعجب دید که فرشته غمگین تر از قبل شده ...رفت سراغش تا ببینه این دفعه چه اتفاقی افتاده ..دید فرشته گوشه ای کز کرده و نگاهش خیره به جایی نا معلومه ..چند بار صداش زد ..فرشته با بی میلی جواب داد اون دلش نمی خواست از دنیای درونی خودش بیاد بیرون ..مادر ازش علت را پرسید ..فرشته که نمی دونست این دفعه مادرش اون را درک میکنه یا نه با تردید شروع به حرف زدن کرد اما دید مادرش اصلا متوجه چیز غیر عادیی نشده ...هیچکش متوجه نیست ..و این بد تر از خود بیماری بود ..

تا مدتها فرشته فقط غصه می خورد و غمگین بود ..بعد تصمیم گرفت اطرافیانش را متوجه مشکل کنه اون هر چه داد وبیداد میکرد هیچکس متوجه نمی شد ...

بالاخره اون تصمیم گرفت کاری بکنه..... کاری که از محله کوچک خودشون شروع میشه و شاید به جاهای دیگه سرایت کنه ....

شما اگر به جای فرشته بودید برای درمان این بیماری چه کار میکردید ؟؟

+نوشته شده در شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤ساعت٩:٥٩ ‎ق.ظتوسط zahra M | نظرات ()