روح پرور

فرشته طبق معمول متکاشو جلوی تلوزیون گذاشته بود و مشغول تماشای برنامه های تلوزیون بود ...براش فرقی نمی کرد سریال ابکی باشه یا مسابقه یا گزارش یا هر چیز دیگه همینکه این جعبه جادویی سر و صدا میکرد و ادمای جور واجور نشون میداد براش کافی بود آخه اون هیچ سرگرمی ای غیر از تماشای تلوزیون نداشت ..مدرسه ها هم که تعطیل شده بود ...درسته که سال آینده کنکور داشت اما حوصله درس خوندن برای کنکور هم نداشت ...متکاشو گذاشت زیر دستش و پاهاشو دراز کرد تا خستگی نشستن از تنش بیرون بره ...کم کم داشت کسل میشد آخه وقت اخبار بود و اون هیچ وقت از اخبار خوشش نمیومد ...اومد بالاخره تلوزیون رو خاموش کنه اما یک دفعه یک خبر توجهشو جلب کرد ...تو شهرشون و چند شهر دیگه "وبا" اومده ....خیلی ناراحت و پکر شد ...اون اصلا حوصله مریضی و بیمارستان را نداشت ..تصمیم گرفت یک هفته نه از خونه بیرون بره نه غذای بیرون بخوره و نه میوه و سبزیجات ..طفلک فکر میکرد این بیماری یک هفته ای تمام میشد ...تو این یک هفته اینقدر دلش گرفته بودکه داشت میترکید ..دیگه دلش برای بیرون رفتن لک می زد ...حتی اگرم" وبا" تموم نشده باشه اون تصمیم گرفت بره بیرون ... بالاخره یک هفته تمام شد و فرشته تصمیم گرفت از خونه در بیاد ..مهم نبود کجا میره فقط بره بیرون ...قبل از اینکه بره شمعی با خودش برداشت که بره امام زاده روشن کنه تا شاید شر این بیماری از سرشون کم بشه...فرشته در حالیکه شاد و خوشحال بود در خونه رو باز کرد ..اما همینکه اومد بیرون با تعجب دید همه مردم ماسک زدن ....هیچکی به اون یکی سلام نمیکنه ...طوری از کنار هم رد میشن که انگار همه همین الان وبا دارن و به دیگران منتقل میکنن ...یک لحظه تصمیم گرفت برگرده خونه ..اما دید حوصله خونه رو نداره ..پس اومد بیرون ..طبق عادت همیشگیش که به غریبه و اشنا سلام میکرد ..باز هم به هر کی از کنارش رد میشد سلام میکرد ..اما غریبه ها بش اخم میکردن و آشنا ها فقط سری تکون میدادن و با عجله رد میشدن ..انگار میترسیدن با سلام کردن فرشته" وبا" را به اونها منتقل کنه ...قلب فرشته از این همه غریبگی گرفت ...سرشو انداخت پایین و اروم اروم رفت تا رسید به سر کوچه ...اومد از خیابون رد بشه اما دید با اینکه رو خط عابره اما هیچکش توقف نمیکنه که رد بشه ...انگار همه عجله دارن تا زودتر به مقصد برسن ..مبادا "وبا" بشون برسه ..انگار با "وبا" مسابقه گذاشتن ...فرشته هر چی منتظر شد دید فایده نداره آخر تصمیم گرفت از لابلای ماشینها رد بشه ...اما یکی از ماشینها یک بوق ممتد حواله اش کرد و با اخم سرشو بیرون کرد و چندتا فحش رکیک نثارش کرد ..فرشته از شرم سرخ شد ..به اطرافش نگاه کرد مبادا کسی شنیده باشه این راننده چی میگه ...اون هم تعجب کرده بود هم بعض گلوشو گرفته بود آخه تا حالا نشده بود که کسی اینطوری اونم تو خیابون بهش فحش بده ..خدایا این" وبا" چکار کرده ؟؟

رسید به وسط خیابون که یک مرتبه اتوبوسی از کنارش رد شد ..دود سیاهی از اتوبوس به اسمون میرفت و تمام فضا را آلوده کرده بود ..بغض و دود به صورت سرفه از گلوش خارج شد ..

با تعجب به اطرافش نگاه کرد هنوز دود سیاه را میدید ...تعجب کرده بود چرا این راننده هوایی را که خودش و بچه هاش توش نفس میکشن را آلوده کرده ؟؟ انگار هیچکی نه فقط دیگران را دوست نداره که حتی خودش را هم دوست نداره ..انگار همه قبل از اینکه "وبا" بگیرن تسلیم مرگ شدن ...انگار هیچکی امیدی به زندگی نداره ..دیگه براشون مهم نیست که هوای الوده مریضشون کنه سرعت جون بقیه رو بگیره ...دیگه هیچی مهم نیست ...شمعی را که تو دستش گرفته بود محکمتر گرفت دست دیگه اش رو محکم رو قلبش گذاشت تا از لرزشش جلو گیری کنه ..پاهاش سست شده بود و هر آن ممکن بود بره زیر یکی از این ماشینهایی که با سرعت از کنارش رد میشدن .

بالاخره رسید به پیاده رو نفس راحتی کشید ..سرش را بالا کرد تا چهره آدمهایی که از کنارش رد میشن را ببینه ..دید همه اخمو و عصبانین ..مادری سر فرزندش داد میکشه که چرا سریعتر راه نمیره ...ره گذری از کنارش رد شد و محکم بهش خورد اما به جای معذرت خواهی دادی کشید که چرا فرشته سر راهش سبز شد و باعث شد سرعتش کم بشه ...فرشته هاج وواج نگاهش میکرد ..احساس میکرد آلیسه و رفته به سرزمین عجایب ..اینجا شهر اون نیست ...

به راهش ادامه داد بلکه روزنهء امیدی ببینه شاید چهره شادابی ببینه ..اما نه همه عجله داشتن ..صدای بوق ماشینها که مرتب برای هم بوق میزدن که چرا اروم میرن ..چرا میخوان دور بزنن ..چرا توقف کردن ...چرا ...خدا نکنه راننده زن باشه اون وقت متلک هم بهش اضافه میشد و راننده حسابی دق دلیش را خالی میکرد ..هر لحظه صدای بوقی اون را متوقف میکرد فکر میکرد نکنه تصادف شده و بچه ای زیر ماشین رفته اما نه فقط به خاطر یک توقف کولوچولو راننده عصبانی و خشمگین دست گذاشته رو بوق و دست بردار هم نیست ...منظره خیابون و رانندگی ماشینها تعجب اون را بیشتر میکرد ...همه رو دست هم میپیچیدن هر کی زرنگتر بود میخواست سریعتر از لابلای ماشینها بیرون بره مبادا "وبا" از ماشین کناری بش منتقل بشه ..مهم نیست راننده ای که رو دستش پیچیده ...عصبانی یا ناراحت بشه حتی مهم نیست اگر به ماشین کناریش بزنه یا به جدول ..مهم اینه که خودش زودتر برسه...

دوباره به شمعی که تو دستش بود دست کشید می خواست مطمئن بشه که به شمعش آسیبی نرسیده ...بالاخره به امام زاده رسید ...شمع را روشن کرد ..اما نه برای از بین رفتن" وبا" ..بلکه برای از بین رفتن بذر نفرت که تو دل آدمها جا حوش کرده بود ..برای از بین بردن پیچکهای خود خواهی که دور دل آدمها محکم پیچیده شده بود ..او دعا کرد ..خدایا دوباره گل محبت تو دل آدمهای شهرش شکفته بشه ...

به خونه برگشت ..تو راه برگشت هم وضع مثل رفتن بود با ناراحتی وارد خونه شد ...دیگه حتی حوصله تلوزیون هم نداشت ..دیگه از خنده های مصنوعی حالش به هم میخورد ..مادر که دید فرشته پکر و ناراحته ..رفت پیشش ..فرشته که اینهمه نا مهربونی رو دلش انبار شده بود از خدا خواسته شروع کرد به درد دل کردن ..اما مادرش هاج وواج نگاهش میکرد از اینکه دخترش از این اوضاع ناراحته تعجب کرده بود ..فرشته حرفاشو تموم کرد و به مادرش نگاه کرد منتظر بود مادر هم همون عکس العمل را داشته باشه ..اما دید مادرش نه تنها ناراحت نیست بلکه اصلا چیز غیر عادی نمیبینه ...اون با تعجب به دخترش نگاه میکرد که داره یک مشت حرف مزخرف میزنه ..بعد هم بهش گفت بگیر بخواب حتما آفتاب زده به سرت ...

فرشته این مصیبت را نمی تونسن تحمل کنه ..همین که مادرش رفت بیرون شروع کرد به گریه کردن...اون دید که علاوه بر همه بیماریهایی که به شهرشون وارد شده بیماری بی تفاوتی هم بش اضافه شده ..و این از همه بدتر بود ...

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤ساعت۱٠:٥٠ ‎ق.ظتوسط zahra M | نظرات ()