روح پرور

 

چند روز پیش کتاب مسیح باز مصلوب را خوندم شاید این کتاب یکی از بهترین کتابهایی باشه که تا حالا خوندم . این کتاب که به سبک داستان نوشته شده بود نکات مهم متعددی داشت تو پرانتز این را هم بگم که علی رغم اینکه نویسنده روان شناس نبود اما نکات روان شناسی جالبی میگفت ..نکاتی که بعدها روان شناسان انها را مطرح کردن ...خوب بگذریم ...یکی از نکات اصلی این کتاب انتقاد از کشیشان و رفتارهای غلط و ظالمانه آنها بود ( این کتاب در قرن 19 نوشته شده بود ) اما یک نکته مهم داشت که من تا حالا تو هیچ کتابی از نویسنده های ایرانی ندیدم و او نهم این بود که علارغم اینکه از کشیشان و حتی اسقف اعظم انتقاد میکرد اما دقیقا در برابر اونها یک کشیش درست و حسابی هم قرار داده بود و با این کارش میگفت که همه کشیش ها مثل هم نیستند و حالا که بعضی یا اکثر کشیشها فاسدند به این معنی نیست که همه اینطوری باشن ..در صورتی که ما نه حالا که روحانیون در صدر قدرتند بلکه از زمانهای قبل از انقلاب زمانی که جلال آل احمد و دکتر شریعتی ( با همه احترامی که برای ایشون قائلم ) قلم به دست گرفته بودند چون برخی روحانیون غیر پایبند به اصول میدیدند همه روحانیون را با یک چوب میزدند که بله اخوند یعنی چنین و چنان ..الان که دیگه هیچی چون تعدادی سر قدرت هستند و متاسفانه ....پس همه فاسدند همه پول بیت المال را بالا میکشند همه سوار بنز هستند و خانه های آنچنانی دارند و ...حرفهایی که خودتون بهتر میدونید ..عده ای هم پا را از این فراتر گذاشتند و با دیدن عده ای روحانی فاسد تمام دین را فاسد و به درد نخور قلمداد میکنن و هر چه در توان دارن برای حمله به دین به کار میگیرن ( می دانم که در اروپا هم به خاطر برخوردهای کشیشان همین مسائل بوده اما حد اقل یک نفر بوده که اینطور نباشه ..ما همین یک نفر را هم نداریم :( ) حالا که روحانیون چنیند پس دین چنان است و ...ولی در این کتاب شاید من توصیفی زیبا تر و جذاب تر از این در مورد حضرت مسیح و دین مسیح ندیده بودم ( هر چند نویسنده قسمتهایی از مسیح را میگفت که با عقاید سوسیالیستی جور در میومد ) به حدی نویسنده مسیح را دوست داشتنی توصیف کرده بود که بیش از پیش مجذوب حضرت مسیح شده بودم ( کاری که نویسندگان ما مسلمانان و شيعيان  که اینهمه ابراز ارادت به ساحت پیامبر و اهل بیت میکنیم تا کنون برای آنها نکردیم ) برای همین وقتی کتاب را می خودندم در عین حال که از رفتار برخی کشیشان دل ازرده بودم اما ذره ای از ارادتم به مسیح کم که نشد که هیچ بیشتر هم شد و علاوه بر ان با بودن کشیشی درست کردار نقد او از کشیشان دنیا پرست باعث نشد که از تمام انها متنفر شوم ..

+نوشته شده در یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤ساعت۱٢:٠۸ ‎ق.ظتوسط zahra M | نظرات ()

بعد از اینکه فرشته مدتی طولانی گریه و زاری کرد تصمیم گرفت تا وقتی که وبا از بین نرفته از خونه بیرون نره ...چون اصلا تحمل دیدن آدمهایی که قلبهاشون پر از نفرهست نبود ...

اون تو این مدت کسل و خسته شده بود ..هر چی مادرش سعی میکرد اونو به مسافرت و تفریح ببره قبول نمی کرد ..صمیمی ترین دوستش زهره هم هر چی تلاش کرد بی فایده بود اون با خودش شرط بسته بود که بیرون نره ...بلاخره روز موعود فرا رسید اون از اخبار شنید که بیماری وبا کنترل شده و دیگه خطری مردم را تهدید نمی کنه ...این خبر مثل این بود که یه نیروی برق بهش وصل شده باشه ...شاد و پر انرژی تصمیم گرفت از شهر دیدن کنه ...وقتی مادرش اونو دید که شاد و مصمم امده بیرون رفتن شده خیالش راحت شد که دخترش دیوونه نشده بود .

فرشته در را باز کرد که پاشو از خونه بیرون بذاره اما با تعجب دید مردم همون رفتار هایی را دارن که زمان وبا داشتن ...تصمیم گرفت بره توی خیابونها تا ببینه ایا اونجا هم همین وضع را داره یا نه ...دید بله همون آشه و همون کاسه ..وبا از بین رفته اما یک بیماریی از وبا شدید تر و خطرناکتر به اسم نفرت شیوع پیدا کرده ..مردم همه از هم دوری میکنند ..هرکس فقط به فکر اینه که چه جوری گلیم خودشو از آب بیرون بکشه ..مهم نیست که اب بقیه رو ببره ...مهم نیست اگر همه گرفتار بشن ..مهم اینه که او در اسایش باشه ...

فرشته برگشت خونه ..مادرش که انتظار داشت فرشته این دفعه شاد و سر حال باشه با تعجب دید که فرشته غمگین تر از قبل شده ...رفت سراغش تا ببینه این دفعه چه اتفاقی افتاده ..دید فرشته گوشه ای کز کرده و نگاهش خیره به جایی نا معلومه ..چند بار صداش زد ..فرشته با بی میلی جواب داد اون دلش نمی خواست از دنیای درونی خودش بیاد بیرون ..مادر ازش علت را پرسید ..فرشته که نمی دونست این دفعه مادرش اون را درک میکنه یا نه با تردید شروع به حرف زدن کرد اما دید مادرش اصلا متوجه چیز غیر عادیی نشده ...هیچکش متوجه نیست ..و این بد تر از خود بیماری بود ..

تا مدتها فرشته فقط غصه می خورد و غمگین بود ..بعد تصمیم گرفت اطرافیانش را متوجه مشکل کنه اون هر چه داد وبیداد میکرد هیچکس متوجه نمی شد ...

بالاخره اون تصمیم گرفت کاری بکنه..... کاری که از محله کوچک خودشون شروع میشه و شاید به جاهای دیگه سرایت کنه ....

شما اگر به جای فرشته بودید برای درمان این بیماری چه کار میکردید ؟؟

+نوشته شده در شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤ساعت٩:٥٩ ‎ق.ظتوسط zahra M | نظرات ()

فرشته طبق معمول متکاشو جلوی تلوزیون گذاشته بود و مشغول تماشای برنامه های تلوزیون بود ...براش فرقی نمی کرد سریال ابکی باشه یا مسابقه یا گزارش یا هر چیز دیگه همینکه این جعبه جادویی سر و صدا میکرد و ادمای جور واجور نشون میداد براش کافی بود آخه اون هیچ سرگرمی ای غیر از تماشای تلوزیون نداشت ..مدرسه ها هم که تعطیل شده بود ...درسته که سال آینده کنکور داشت اما حوصله درس خوندن برای کنکور هم نداشت ...متکاشو گذاشت زیر دستش و پاهاشو دراز کرد تا خستگی نشستن از تنش بیرون بره ...کم کم داشت کسل میشد آخه وقت اخبار بود و اون هیچ وقت از اخبار خوشش نمیومد ...اومد بالاخره تلوزیون رو خاموش کنه اما یک دفعه یک خبر توجهشو جلب کرد ...تو شهرشون و چند شهر دیگه "وبا" اومده ....خیلی ناراحت و پکر شد ...اون اصلا حوصله مریضی و بیمارستان را نداشت ..تصمیم گرفت یک هفته نه از خونه بیرون بره نه غذای بیرون بخوره و نه میوه و سبزیجات ..طفلک فکر میکرد این بیماری یک هفته ای تمام میشد ...تو این یک هفته اینقدر دلش گرفته بودکه داشت میترکید ..دیگه دلش برای بیرون رفتن لک می زد ...حتی اگرم" وبا" تموم نشده باشه اون تصمیم گرفت بره بیرون ... بالاخره یک هفته تمام شد و فرشته تصمیم گرفت از خونه در بیاد ..مهم نبود کجا میره فقط بره بیرون ...قبل از اینکه بره شمعی با خودش برداشت که بره امام زاده روشن کنه تا شاید شر این بیماری از سرشون کم بشه...فرشته در حالیکه شاد و خوشحال بود در خونه رو باز کرد ..اما همینکه اومد بیرون با تعجب دید همه مردم ماسک زدن ....هیچکی به اون یکی سلام نمیکنه ...طوری از کنار هم رد میشن که انگار همه همین الان وبا دارن و به دیگران منتقل میکنن ...یک لحظه تصمیم گرفت برگرده خونه ..اما دید حوصله خونه رو نداره ..پس اومد بیرون ..طبق عادت همیشگیش که به غریبه و اشنا سلام میکرد ..باز هم به هر کی از کنارش رد میشد سلام میکرد ..اما غریبه ها بش اخم میکردن و آشنا ها فقط سری تکون میدادن و با عجله رد میشدن ..انگار میترسیدن با سلام کردن فرشته" وبا" را به اونها منتقل کنه ...قلب فرشته از این همه غریبگی گرفت ...سرشو انداخت پایین و اروم اروم رفت تا رسید به سر کوچه ...اومد از خیابون رد بشه اما دید با اینکه رو خط عابره اما هیچکش توقف نمیکنه که رد بشه ...انگار همه عجله دارن تا زودتر به مقصد برسن ..مبادا "وبا" بشون برسه ..انگار با "وبا" مسابقه گذاشتن ...فرشته هر چی منتظر شد دید فایده نداره آخر تصمیم گرفت از لابلای ماشینها رد بشه ...اما یکی از ماشینها یک بوق ممتد حواله اش کرد و با اخم سرشو بیرون کرد و چندتا فحش رکیک نثارش کرد ..فرشته از شرم سرخ شد ..به اطرافش نگاه کرد مبادا کسی شنیده باشه این راننده چی میگه ...اون هم تعجب کرده بود هم بعض گلوشو گرفته بود آخه تا حالا نشده بود که کسی اینطوری اونم تو خیابون بهش فحش بده ..خدایا این" وبا" چکار کرده ؟؟

رسید به وسط خیابون که یک مرتبه اتوبوسی از کنارش رد شد ..دود سیاهی از اتوبوس به اسمون میرفت و تمام فضا را آلوده کرده بود ..بغض و دود به صورت سرفه از گلوش خارج شد ..

با تعجب به اطرافش نگاه کرد هنوز دود سیاه را میدید ...تعجب کرده بود چرا این راننده هوایی را که خودش و بچه هاش توش نفس میکشن را آلوده کرده ؟؟ انگار هیچکی نه فقط دیگران را دوست نداره که حتی خودش را هم دوست نداره ..انگار همه قبل از اینکه "وبا" بگیرن تسلیم مرگ شدن ...انگار هیچکی امیدی به زندگی نداره ..دیگه براشون مهم نیست که هوای الوده مریضشون کنه سرعت جون بقیه رو بگیره ...دیگه هیچی مهم نیست ...شمعی را که تو دستش گرفته بود محکمتر گرفت دست دیگه اش رو محکم رو قلبش گذاشت تا از لرزشش جلو گیری کنه ..پاهاش سست شده بود و هر آن ممکن بود بره زیر یکی از این ماشینهایی که با سرعت از کنارش رد میشدن .

بالاخره رسید به پیاده رو نفس راحتی کشید ..سرش را بالا کرد تا چهره آدمهایی که از کنارش رد میشن را ببینه ..دید همه اخمو و عصبانین ..مادری سر فرزندش داد میکشه که چرا سریعتر راه نمیره ...ره گذری از کنارش رد شد و محکم بهش خورد اما به جای معذرت خواهی دادی کشید که چرا فرشته سر راهش سبز شد و باعث شد سرعتش کم بشه ...فرشته هاج وواج نگاهش میکرد ..احساس میکرد آلیسه و رفته به سرزمین عجایب ..اینجا شهر اون نیست ...

به راهش ادامه داد بلکه روزنهء امیدی ببینه شاید چهره شادابی ببینه ..اما نه همه عجله داشتن ..صدای بوق ماشینها که مرتب برای هم بوق میزدن که چرا اروم میرن ..چرا میخوان دور بزنن ..چرا توقف کردن ...چرا ...خدا نکنه راننده زن باشه اون وقت متلک هم بهش اضافه میشد و راننده حسابی دق دلیش را خالی میکرد ..هر لحظه صدای بوقی اون را متوقف میکرد فکر میکرد نکنه تصادف شده و بچه ای زیر ماشین رفته اما نه فقط به خاطر یک توقف کولوچولو راننده عصبانی و خشمگین دست گذاشته رو بوق و دست بردار هم نیست ...منظره خیابون و رانندگی ماشینها تعجب اون را بیشتر میکرد ...همه رو دست هم میپیچیدن هر کی زرنگتر بود میخواست سریعتر از لابلای ماشینها بیرون بره مبادا "وبا" از ماشین کناری بش منتقل بشه ..مهم نیست راننده ای که رو دستش پیچیده ...عصبانی یا ناراحت بشه حتی مهم نیست اگر به ماشین کناریش بزنه یا به جدول ..مهم اینه که خودش زودتر برسه...

دوباره به شمعی که تو دستش بود دست کشید می خواست مطمئن بشه که به شمعش آسیبی نرسیده ...بالاخره به امام زاده رسید ...شمع را روشن کرد ..اما نه برای از بین رفتن" وبا" ..بلکه برای از بین رفتن بذر نفرت که تو دل آدمها جا حوش کرده بود ..برای از بین بردن پیچکهای خود خواهی که دور دل آدمها محکم پیچیده شده بود ..او دعا کرد ..خدایا دوباره گل محبت تو دل آدمهای شهرش شکفته بشه ...

به خونه برگشت ..تو راه برگشت هم وضع مثل رفتن بود با ناراحتی وارد خونه شد ...دیگه حتی حوصله تلوزیون هم نداشت ..دیگه از خنده های مصنوعی حالش به هم میخورد ..مادر که دید فرشته پکر و ناراحته ..رفت پیشش ..فرشته که اینهمه نا مهربونی رو دلش انبار شده بود از خدا خواسته شروع کرد به درد دل کردن ..اما مادرش هاج وواج نگاهش میکرد از اینکه دخترش از این اوضاع ناراحته تعجب کرده بود ..فرشته حرفاشو تموم کرد و به مادرش نگاه کرد منتظر بود مادر هم همون عکس العمل را داشته باشه ..اما دید مادرش نه تنها ناراحت نیست بلکه اصلا چیز غیر عادی نمیبینه ...اون با تعجب به دخترش نگاه میکرد که داره یک مشت حرف مزخرف میزنه ..بعد هم بهش گفت بگیر بخواب حتما آفتاب زده به سرت ...

فرشته این مصیبت را نمی تونسن تحمل کنه ..همین که مادرش رفت بیرون شروع کرد به گریه کردن...اون دید که علاوه بر همه بیماریهایی که به شهرشون وارد شده بیماری بی تفاوتی هم بش اضافه شده ..و این از همه بدتر بود ...

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤ساعت۱٠:٥٠ ‎ق.ظتوسط zahra M | نظرات ()

قفسی باید ساخت

هر چه در دنیا گنجشک و قناری هست ،

با پرستوها ،

و کبوترها

همه را باید یکجا به قفس انداخت !

روزگاریست که پرواز کبوترها

در فضا ممنوع است .

که چرا

به حریم حرم جتها خصمانه تجاوز شده است !

روزگاری ست که خوبی خفته است

و بدی بیدار است.

و هیاهوی قتاری ها ،

خواب جت ها را آشفته ست

غزل حافظ را میخواندم :

" مرغ سبز فلک دیدم و داس مه نو "

تا به آنجا که وصیت می کرد :

"اگر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک

از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو "

دلم از نام مسیحا لرزید

از پس پردهء اشک

من مسیحا را بالای صلیبش دیدم

با سر خم شده بر سینه ، که باز

به نکو کاری ،پاکی ، خوبی

عشق می ورزید

(فریدون مشیری )

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤ساعت۸:۳۱ ‎ق.ظتوسط zahra M | نظرات ()

سالی که نکوست از بهارش پیداست

آقای احمدی نژاد به هر ترتیب بود انتخاب شدن ....اما امید می رفت که حد اقل در ظاهر هم که شده کمی میانه روی کنند و افرادی را برای کابینه انتخاب کنند که از نظر سیاسی حساسیت کمتری در مورد آنها وجود داشته باشه ...اما فکر کنم با انتخاب آقای پور محمدی برای تصدی پست وزارت کشور و آقای آژه ای برای وزارت اطلاعات امید بسیاری را نا امید کرده باشند و نا امیدان را وحشت زده و پایه های دولت خویش را سست .

در انتخابات پیشین اقای فلاحیان خودرا برای ریاست جمهوری کاندید کرد و کمترین میزان آرا را از آن خود کرد . و حالا آقای احمدی نژاد معاون ایشان را برای وزارت کشور انتخاب کرده ..آیا این دهن کجی به مردم و آزادی خواهان و روشنفکران نیست ؟؟؟

و آقای اژه ای که ریاست سازمانی را بر عهده داشته اند که مشروعیت آن زیر سؤال است ...اما اکنون وی را برای وزارت اطلاعات انتخاب کرده اند ...با این شیوه چه چیزی را می خواهند ثابت کنند ؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٤ساعت۱۱:٥٥ ‎ب.ظتوسط zahra M | نظرات ()

چند وقت پیش یکی از دوستان که خیلی خانم محترم و متشخصی هم هست میگفت دخترش میخواسته بره خونه همسایه اون دم در ایستاده بود که ببینه دخترش رفت یا نه ..همون موقع یک موتوری میاد دم در و شروع میکنه به گفتن حرفهای زشت و رکیک ازون موقع خیلی به این مساله فکر میکردم که چرا بعضی مردها اینقدر رفتار رذیلانه ای دارن و به اذیت و آزار خانمها می پردازن ؟؟ خوب معلومه به این نتیجه رسیدم که اینها مبتلا به انحرافات جنسی هستن ..اما چرا مردان مبتلا بیشتر از خانمها هستن ؟؟یا به عبارتی چرا اکثر مبتلایان به پارافیلیاها مرد هستند ؟؟

به کاپلان مراجعه کردم اما جواب قانع کنندهای پیدا نکردم به جاش مقدماتی بهم داد که به این نتیجه برسم که اکثر این ابتاها در نتیجه تربیت غلطی بوده که والدین اینها داشتند و از انجا که معمولا نوع تربیت و رفتار و صحبتهای والدین با پسرها با اونچه در مورد دخترها دارن فرق میکنه این تفاوت ایجاد میشه ..

مثلا :

والدین معمولا از پسرها انتظار دارن خشن و پر زور باشن خوب ابراز وجود کنن حق خودشون را بگیرن و.... و اگر این رفتار را نداشته باشن اونها را تحقیر میکنن و به طور کلی تحقیر کردن پسرها از طرف والدین یا بزرگترها بیش از تحقیر کردن دخترهاست و اگر به بعضی پارافیلیلها مثل : نمایش گری ..نظر بازی ..مالش ...حیوان دوستی ...مازوخیسم ...و شاید هم سادیسم ...بچه بازی و...

یک نکته مشترک دارن و اونهم اینه که مردی که به این رفتارها مبتلاست اعتماد به نفس لازم را برای برقراری یک ارتباط صحیح با جنس مخالف نداره لذا از رفتارهای انحرافی برای ارضای غریزه اش استفاده میکنه ..از اونجا که تحقیر کردن کودک در خردسالی و متهم کردن او به بی ارزگی دست و پا چلفتی یا این جمله معروف تو مرد نیستی یا تو هیچوقت مرد نمیشی ..مسلما ً اعتماد به نفس اون پسر را از بین میبره و این مساله مخصوصا در ارتباط با جنس مخالف آشکار تر میشه

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤ساعت۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط zahra M | نظرات ()

بازی فکر بکر یکی از بازیهای فکری خیلی جالبه ...چند وقت پیش که داشتم بازی میکردم به وضوح تاثیر خطای فکر را در این بازی دیدم ..خیلی مطالب را ما تو کتابها میخونیم اما خواندن کی بود مانند تجربه کردن ...

تو این بازی خیلی وقتها فردی که داره بازی میکنه به اشتباه تصور میکنه (فکر مینکه ) جای این مهره فلان جاست و بر اساس فکر غلطش همینطور پیش میره اما میبینه هرچه تلاش میکنه به نتیجه نمیرسه تا اینکه بالاخره میفهمه فکری که داشته غلط بوده و چقدر سخته بعد از پی بردن به اشتباهی که چند مرحله باش پیش رفته حالا درست فکر کنه ( نکته مهمی که تو کتابای تجاری بش توجه نمیشه همش میگن اینطوری فکر کن درست میشه ) .

خلاصه اینکه تو زندگی بدون اینکه بخوایم خیلی وقتها یک فکری را درست تصور میکنیم بدون اینکه هیچ دلیلی برای فکر غلطمون داشته باشیم ..وقتی پیش میریم میبینیم به بن بست رسیدیم ..اما مشکل اینجاست که زندگی مثل بازی فکر بکر نیست که حتما بفهمیم ما خطا کردیم ..بیشتر وقتها خطاها را میندازیم گردن این و اون و روزگار و قسمت و خدا و پیغمبر و....و همينطور به خطاهامون ادامه ميديم

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤ساعت۱:٤٠ ‎ب.ظتوسط zahra M | نظرات ()

سلام

نترسيد نمی خوام در مورد مسائل سياسی حرف بزنم بلکه در مورد يک موضوع مهم اجتماعی می خوام حرف بزنم .

از هميشه هر وقت در مورد مرد ايرانی صحبت ميکردن يکی از صفتهای مهمش غيرت بود تو کتابها تو فيلمها تو صحبتها هميشه مرد ايرانی معروف به غيرت و مردانگی بود.

و هر وقت در مورد زن ايرانی صحبت ميشد مشخصه اصلی او حيا و عفت بود.

حالا نمی دونم تعریف آنها از حیا و غیرت درست بود یا نه ؟؟ اما به هر حال اینها صفتهای اخلاقی مهمی بود که انها به آن متصف بودند .

اما چند وقت پیش فیلمی دیدم ( الهه زیگورات ) که خیلی ناراحت شدم البته این موضوعی نبود که فقط تو این فیلم مطرح شده باشه بلکه همه جا صحبت اون میشه و لی این فیلم بهانه ای شد برای نوشتن این مطلب .

واقعا نمی دونم چی شده که چوب حراج به غیرت و عفت ملی زده شده ؟؟

چطور شده که مردهای ایرانی بدون هیچ ناراحتی دختران و زنان کشور خودشون را به حراج گذاشته اند ؟؟؟

می دونم الان همه، همهء تقصیرات را میندازن گردن مشکلات اقتصادی و مشکلات سیاسی و فقر و....ولی آیا این اولین باره که ایران دچار مشکلات اقتصادی میشه ؟؟

هر چه در تاریخ میخونیم یا بزرگترها از زمانهای گذشته میگن مردم همیشه فقیر بودن ..خیلی بیشتر از الان ...الان واقعا وقتی در سطح شهرها میریم میبینیم توانایی مردم برای خرید بیشتر شده و این نشون دهنده بهتر شدن وضع اقتصادی عموم مردمه حالا من نمی خوام وارد این مقوله بشم چون میدونم مردمی که عادت کردن همیشه شکایت کنن الان میریزن سرم .

به هر حال ایا واقعا فقر یا مسائل سیاسی میتونه توجیه کننده بی غیرتی و بی عفتی باشه ؟؟ نمی دونم..ولی فکر نکنم باشه ...

وقتی بزرگترها از گذشته ها حرف میزنن میگن خیلی از دخترهای ایرانی 14_15 ساله به عقد مردهای ایرانی یا غیر ایرانی کشورهای حاشیه خلیج در میومدن و خانواده ها به دلیل فقری که داشتن این کار را میکردن.

خوب درسته که این مساله برای اون دخترها سخت بوده اما حد اقل بی غیرتی و بی عفتی نبوده اونها میرفتن و تشکیل زندگی میدادن و چه بسا زندگی خوبی به دست میاوردن ...اما چرا الان که سطح زندگی از اون موقع بهتر شده اینطور بی غیرتی شایع شده چه طور اون مرد ایرانی که زنان و دختران را برای بی عفتی به حراج میگذاره از خودش و کارش شرمنده نمیشه ؟؟

بقیه چی ؟؟ چرا همه بی تفاوت شدن نسبت به این مساله ؟؟

+نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤ساعت۱٠:٤٤ ‎ق.ظتوسط zahra M | نظرات ()

یکی از مسائلی که از قرن پیش تبدیل به بحران شده بود افزایش طلاق در همه کشورهای دنیاست . قل از اینکه وارد بحث بشم اول میخوام بیشتر تحلیل کنم که ایا طلاق بطور کلی یک پدیده شوم هست یا نه ؟؟من فکر میکنم ازدواج مثل ایجاد یک رایطه دوستانه است ...همانطور که ما تو مدرسه دانشگاه سر کار و کلا در همه مراحل زندگی با همه افرادی که باشون برخورد میکنیم نمی تونیم دوست بشیم بلکه با بعضیها دشمن میشیم با یعضی سلام علیک داریم با بعضی فقط لبخند رد و بدل میکنیم و فقط با تعداد کمی خیلی صمیمی میشیم در امر ازدواج هم دقیقا همینطوره . متاسفانه این اعتقاد وجود داره که به محض اینکه صیغع عقد جاری شد این 2 نفر که ممکنه هیچ شناختی با هم نداشته باشن یا اگر خیلی وضعشون خوب باشه دو یا سه جلسه با هم صحبت کردن تبدیل به دوستانی صمیمی بشن ..اینها حق ندارن صحبت از قطع این دوستی بزنن چرا که باید دوست باشن ..اما مگر دل را میشه تابع باید و نباید کرد ؟؟اگر دو نفر دلهاشون به هم نزدیک نشه عقلا و شرعا میشه گفت شما باید همدیگر را دوست داشته باشید ؟؟ به قول دوستی که در آستانه طلاق بود میگفت وقتی برادرام نصیحتم کردن و گفتن برگرد سر خونه و زندگیت گفتم اگر شما میگید باید این کار را بکنم به حکم وظیفه میکنم اما نمی تونم دوستش داشته باشم چون دوست داشتن یک قرص نیست که بخورم تا علاقه مند بشم بش.

به قول حضرت علی :(ازاله الرواسی اسهل من تالیف القلوب المتنافره ) از بین بردن کوهها راحتتر از نزدیک کردن دلهایی است که از هم دور هستند .

واقعا این مساله ساده ای نیست نمیشه به دو نفر وقتی که رشته دوست داشتن بین انها قطع شده گفت نه سعی کنید همدیگر را دوست داشته باشید . و من فکر میکنم تا زمانی که رشته دوست داشتن قطع نشده میشه از راههای روان شناختی برای حل مشکلات ازدواج استفاده کرد اما اگر این رشته مهم قطع شد دیگه نمیشه درستش کرد و ماندن خیلی از زن و شوهرهایی که علاقه ای به هم ندارن صرفا از روی نوعی اجباره هر نوع اجباری که باشه ...انوقت این زندگی دیگه جهنم میشه دیگه اصلا زندگی نیست نه برای اون زن و شوهر و نه برای بچه ها که خیلی خوب متوجه سرد شدن روابط پدر و مادر میشن .

اما متاسفانه جامعه و حتی روان شناسهای ما هنوز این مساله را قبول ندارن هنوز فکر میکنن جوری نگه داشتن این زن و شوهر پیش هم بهتر از اینه که از هم جدا بشن ..در صورتی که نه نظر روان شناسان نظریه پرداز اینه و نه فکر میکنم که نظر اسلام این باشه .

در قران کریم در سوره روم خداوند می فرماید : ما از جنس خود برای شما جفت قرار دادیم تا در کنار هم ارامش پیدا کنید و خداوند بین شما محبت و مهربانی قرار داده .

در واقع خداوند در این آیه یکی از اهداف ازدواج را ارامش پیدا کردن زن و مردی در کنار هم میداند این یعنی همان پیوند روحی و ارتباط عمیق عاطفی ...پس اگر این هدف نقض شد دیگه ادامه ازدواج معنی نداره یا بهتر بگم قطع این ارتباط اشکالی نداره چون هدف تقض شده .

از نظر روان شناسی هم مثلا  البرت الیس تو کتاب زوج درمانی چنین میگه : ممکن است در طول مشاوره روشن شود  روشن شود که علائق دراز مدت هر دو زوج از طریق جدایی یا طلاق بهتر تامین شود . اگر چنین بود ، میتوانید به آنها کمک كنید تا با کمترین میزان آشفتگی و ناراحتی از یکدیگر جدا شوند .

اما هنوز این مساله بین روان درمانگران ما جا نیفتاده    

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤ساعت۱٠:۱٩ ‎ب.ظتوسط zahra M | نظرات ()

 

ازدواج در قرن تنهایی (2)

یک دوست گرامی در مورد مطالب قبلی نظری بیان کردند که من نظر ایشون را اینجا منتقل میکنم تا در موردش پاسخ بدم :

سلام یکم -موضوع مهمی را شروع کردی- قبل از ازدواج اصولی نياز هست که يکی خودشناسی واقعی است. يعنی من چه خصلت هايی دارم چه توانايی و چه علائقی دارم. بعد نوبت به بررسی طرف مقابل می رسد که تا چه اندازه شباهت دارم. دوم - اکثرا تحصيلکردگان بيشتر به کيفيت زندگی می پردازند تا بقاء آن لذا حفظ آن به هر قيمتی را کمتر در دستور کار خود قرار می دهند. سوم: ازدواج کردن هم آموزش می خواهد - از رانندگی کردن که راحت تر نيست که بايد فرد کلی آموزش و امتحان بدهد. ولی افراد در مهمترين انتخاب زندگيشان کمتر به فکر آموزش هستند و بيشتر تابع احساس خود بعد هم بايد از دست تقدير و قسمت خود فرياد بزنند و بگويند شانس نياوردند. چهارم : و بسياری حرفهای ديگر که در اين خلاصه نمی گنجد

و اما در پاسخ :

یکم : مطمئنا پیش از ازدواج ما نیاز داریم کمی بیشتر وقت صرف خودمون بکنیم حد اقل یک روز بشینیم یادداشت کنیم چه علائق ..چه ویژگیها ..چه نوع شخصیتی داریم ایا فرد خونسردی هستیم ؟؟ایا بیش از حد عصبی هستیم ؟؟ ایا خیلی احساسی هستیم ؟؟ ایا بیشتر عقلانی فکر میکنیم یا احساسی و.... این کار اصلا کار مشکلی نیست انطور که بعضی ها تصور میکنند ضمنا لازم نیست حتما بشینیم خودمون را تا اعماق درونمون را روان کاوی کنیم یک لایه از درونمون را هم که بشناسیم غنیمته .

دوم : خوبه پیش از ازدواج و در موقعیتهای مختلف باز هم یادداشت کنیم که از چه افرادی با چه ویژگیهایی بیشتر خوشمون میاد ؟؟ با چه افرادی بیشتر احساس راحتی و صمیمیت میکنیم ؟؟ منظور از افراد اسم بردن اشخاص نیست بلکه یادداشت کردن ویژگیهای انهاست ...مثلا با افراد جدی بیشتر راحتیم یا شوخ طبع ؟؟ اگر شوخ طبع چه نوع شوخ طبعیی ؟؟

 

اما در مورد افراد تحصیل کرده: در این مورد با شما مخالفم متاسفانه در این زمینه در جامعه خودمون فرقی بین افراد تحصیل کرده و غیر تحصیل کرده نمی بینم و چه بسا افراد تحصیل کرده چون بیشتر نگران فرزندانشون هستند بیشتر سعی کنند هر طور شده این پیوند را نگه دارن حتی اگر این زندگی هیچ لذتی براشون نداشته باشه .

 

سوم :در این مورد حق با شماست چه برای ازدواج و چه برای طلاق ( در این مورد بیشتر ) نیاز به آموزش هست اما متاسفانه کسی به این مساله توجه نمی کنه و چه بسا مسائل ساده ای اگر آموزش داده بشه از بحرانهای سخت جلوگیری کنه .

چهارم : خوشحال میشم اگر بقیه مطالب خود را از طریق ایمیل ارسال کنید تا به اینجا منتقل بشه .

پنجم از شرکتتون در این موضوع متشکرم

+نوشته شده در دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٤ساعت٥:۱٢ ‎ب.ظتوسط zahra M | نظرات ()

قرار بود در مورد ازدواج در قرن تنهایی بنویسم و حالا فرصتش پیش امده .همونطور که قبلا گفتم در این قرن به علت اینکه تفاوت آدمها از هم بیشتر شده دوستی ها هم کمتر شده و از آن مهمتر برای افرادی که اهل علم و دانش و به طور کلی ترقی فکری هستند چون مرتب در حال تغییر هستند دوستی هاشون هم تغییر ممکنه بکنه . چرا که فردی که تا چند وقت پیش همنشینی و صحبت کردن باهاش لذت بخش بوده پس از مدتی بدون اینکه فرد خودش متوجه باشه یا علتش را بدونه کسل کننده میشه مگر اینکه دوستی داشته باشه که او هم همواره در حال پیشرفت باشه .

این مسائل همه در امر ازدواج تاثیر گذاره . برای همین فکر میکنم مشکلات خانوادگی در بین قشر تحصیل کرده بیشتر از قشر بی سواد و کم سواد باشه یا بهتر بگم احساس تنهایی در بین زن و شوهرهای تحصیل کرده که ارتباط عمیقی با هم ندارن بیشتره . نه اینکه قشر بی سواد و کم سواد مشکل نداشته باشن ...انها هم به نوع خود مشکل دارن اما فکر میکنم ( در این زمینه روان شناسانی که کار کلینیکی کردن بهتر میتونن نظر بدن ) مشکلات قشر کم سواد قابل حل تر از مشکلات قشر تحصیل کرده باشه .

حالا برای یک فرد تحصیل کرده چه عاملی باعث استحکام زندگی خانوادگی میشه ؟؟

فکر کنم تنها علمل یا مهمترین عامل پیوند روحی هست . نمی دونم معادل روان شناختی این واژه چی هست شاید تشابه شخصیت باشه اما تشابه شخصیت بخشی از این امر را نشون میده نه همه اش ...بنابراین مجبورم همون پیوند روحی را بگم .

منظورم از پیوند روحی یعنی یک ارتباط عمیق که ناشی از تشابه فکری ..شخصیتی ...جهان بینی ...و...باشه . متاسفانه با اینکه وقتی در پیونهای موجود دقت میکنم اهمیت این مساله را خیلی احساس میکنم اما میبینم هنوز معیارها یک معیارهای ظاهریه نه معیارهایی که باعث ایجاد پیوند عمیق میشه .

دوستی میگفت این کار خیلی مشکله.... پیدا کردن فردی که باش پیوند روحی داشته باشیم خیلی سخته و ممکنه هیچوقت این فرد را پیدا نکنیم یا وقتی اون را پیدا کنیم که دیر شده باشه .

اما من معتقدم این کار امکان پذیره اگر کمی قبل از ازدواج به افکار و شخصیت و دیدگاههای خودمون فکر کنیم ..ببینیم ما چه جور شخصیتی را دوست داریم نه چه ماشینی ..با چه افرادی که دارای چه ویژگیهایی هستند بیشتر احساس راحتی میکنیم ؟؟ وبعد هنگام ازدواج به این معیارها توجه کنیم نه معیارهایی که جزیی از شخصیت فرد نیستن مثل معیار زیبایی برای پسرها یا خانواده اصیل و شغل عالی و...برای دخترها .

یکی از پسرهای فامیل که اتفاقا خیلی هم اهل فکر و مطالعه و...بود میخواست ازدواج کنه وقت انتخاب همسر طبق معمول یکی از معیارهاش زیبایی بود اما بعد از ازدواجش میگفت شنیده بودم میگن زیبایی فقط تا 6 ماه مهمه بعدش اخلاق اهمیت داره اما حالا که ازدواج کردم میبینم تا 2 ماه هم اهمیت نداره و لی میدونم الان این حرف را به برادرام بگم انها قبول نمی کنن و باز میخوان همون معیار زیبایی را دنبال کنن .

یا یکی از دوستام که میگفت اصلا تو خط سیاست و این حرفها نبود و اصلا علاقه ای نداشت به این مساله صاف میره با یک فردی فوق العاده سیاسی ازدواج میکنه که از یک خانواده سیاسی هم بوده .

خوب اینطور مسائل را میشه پیش از ازدواج فهمید و بش اهمیت داد تا پیدا کردنه جفت روحی (به قول خارجی ها ) راحتتر بشه و ازدواجها موفقیت امیزتر .

+نوشته شده در یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٤ساعت٧:٤٧ ‎ب.ظتوسط zahra M | نظرات ()

سلام

همیشه کار کردن من مثل شیرجه زدن تو اب با شدت میپره وسطاش به نفس نفس میوفته ...وقتی شروع کردم این وبلاگ را هر روز چندتا چندتا مطلب مینوشتم حالا چند روزی میشه که وقت نکردم چیزی بنویسم .

+نوشته شده در یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٤ساعت٧:٤٦ ‎ب.ظتوسط zahra M | نظرات ()

قبل از اینکه بحث تنهایی را ادامه بدم باید یک مطلبی را که همینجور داره مغزم را میخارونه بگم و اونم بی متولی بودن روان شناسی و بویژه روان درمانی در ایرانه

...اگر انچه که در درسها خوندیم را بیاریم با انچه که اتفاق میوفته مقایسه کنیم میبینیم زمین تا اسمون فرق میکنه .اولین نکته اینه که حد اقل مدرکی که میشه باش درمان کرد فوق لیسانسه اونهم بعد ازگزروندن ساعتهای طولانی درمان زیر نطر یک متخصص .دوم چیزی که از ترم اول به ما گفتن اینه که تنها شاخه روان شناسی که میتونه درمان کنه روان شناسی بالینیه اما با کمال تعجب میبینیم کسی که رشته اش روان شناسی عمومی یا کسی که تربیتی خونده یا هر شاخه دیگه ای درمان میکنه ..مثلا در شهر ما یک موسسه که هدفش انجام فعالیتهای روان شناسی کلاسهای اموزش شیوه های مختلف درمانی را گذاشته ...خیلی از شرکت کننده ها رشته شون روان شناسی عمومیه بعضی ها ترم اول هستن در صورتی که ما که رشته مون بالینی بود ترم اخر تازه درس درمان داشتیم ..خوب چرا هیچکس نه استاد و نه اونهایی که چنین کلاسهایی را برگزار میکنن به فکر این نیستن که افرادی باید بیان شرکت کنن که براشون مفید باشه ..حالا صرف داشتن مدرک رفتار درمانی یا شناخت درمانی به چه در د می خوره ؟؟

در صورتی که چقدر کلاسهای مهم تری هست که یک دانشجوی روان شناسی باید اون را بگذرونه ..مثلا کلاسهای خود شناسی که اصلا همچین کلاسهایی نداریم ..یا کلاسهای مهارتهای ارتباطی که چقدر هم درش ضعیف هستیم یا ....

بر گردیم سر درمان ..وضعیت روان درمانی با اینکه به شدت مورد استقبال واقع شده واقعا اسف باره حد اقل تو شهری که ما زندگی میکنیم اینطوریه بقیه رو نمی دونم جالبه که یک بار از یکی از اساتید که درمان هم انجام میده پرسیدم تو چند درصد موارد موفق هستید ؟؟ گفت پرلز میگه 60% موفق بوده اما من با اطمینان میگم که تو 80% موارد موفق بودم در صورتی که من خودم 5 مورد را برای مشاوره نزد ایشون فرستادم و همه شون یا فقط یک جلسه رفتن یا دو جلسه و دیگه ادامه ندادن این یعنی اون درمانگر از ابتدا اصلا نتونسته رابطه درمانی برقرار کنه چه برسه به درمان .

به هر حال اگر اینطوری پیش بره اعتماد مردم کم کم سلب میشه در صورتی که فقط خدا میدونه چقدر جامعه ما نیاز به خدمات صحیح روان درمانی داره .

+نوشته شده در سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤ساعت٥:۳٥ ‎ب.ظتوسط zahra M | نظرات ()

امروز حالم بهتره و دوباره بر میگردم سر تنهایی ها و اینکه چگونه باش برخورد کنیم.

آرین عزیز من نمی دونستم نظر فرام هم همینه و لی نکته ای که میخواستم بعد از اون مطالب بگم همین بود که چطور با این احساس تنهایی برخورد کنیم یا به قول شما لوازمش چی هست .

خوب مشکل اصلی همینه ..اکثر ما نمی دونیم چطوری با این قرن تنهایی کنار بیاییم چطوری با دوستانی که دیگه مثل گذشته کپی خودمون نیستن اما هر کدوم فقط یک وجه مشترک با ما دارن کنار بیایم ؟؟

خوب شاید قدم اول اینه که با خودمون دوست بشیم همون کسی که همیشه با هامونه و هیچکس هم مثل اون شبیه ما نیست ..البته این نسخه برای افرادی که دارای شخصیت وابسته هستن اصلا آسون نیست بلکه غیر ممکنه اما شاید دیگران بتونند ازش استفاده کنن . اول باید بدونن که گذروندن لحظات یا ساعاتی به تنهایی اصلا چیز وحشتناک یا خیلی بدی نیست آخه خیلی ها از تنها موندن با خودشون مثل تنها موندن با یک جانی بالفطره میترسن و....نمی دونم شاید میترسن خودشون زیادی به خودشون نزدیک بشه ..شاید احساس طرد شدگی بشون دست میده و به همین خاطر احساس وحشت میکنن ...شاید از اینکه بلد نیستن چطوری اوقات تنهایی خودشون را با لذت پر کنن ناراحتن .. شاید فکر میکنن باید همیشه یک نفر همراهشون باشه تا لذت ببرن ( یک خطای فکری )

پس اول باید بدونن چرا از تنها موندن میترسن

بعد خطاهای فکری خودشون را شناسایی کنن

و بعدش اونها را اصلاح کنن

سعی کنن خودشون را ..استعداداشون را ..توانائیهاشون ...علایقشون و....را بشناسن و با خودشون آشتی کنن

میتونن لیستی از علایقشون را که در تنهایی میتونن انجام بدن یادداشت کنن و در چنین موقعیتهایی ازش استفاده کنن

از همه مهمتر هی از تنهایی و بی کسی گله و شکایت نکنند .

+نوشته شده در سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤ساعت٥:۳۱ ‎ب.ظتوسط zahra M | نظرات ()

امروز غمگينم ..ناراحتم ..دلم گرفته  حوصله نوشتن حرف حسابی ندارم دلم ميخواد اين شعر شهريار را بنويسم هر چند اون برای شب گفته

 

امشب ای ماه بدرد دل من تسکينی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکينی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشيد چها ميبينی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شويند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگينی

 

+نوشته شده در دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٤ساعت۱۱:۳٧ ‎ق.ظتوسط zahra M | نظرات ()

از ۲ دوستی که در مورد موضوع قرن تنهايی جواب دادن متشکرم

اما فکر ميکنم درست متوجه يک جنبه از موضوع نشدن يا من واضح نگفتم

من منظورم اين نيست که آدمها تو اين دوره زمونه بد شدن و لذا دوستيها کم رنگ شده يا ارتباطات باعث شده آدمها از هم دور بشن ...

در واقع به نظرم اين تنهايی به خودی خود يک مساله منفی که مقتضيات زمان به ما تحميل کرده نيست . بلکه چه بسا مثبت هم باشه .

چون اين تنهايی نتيجه متفاوت شدن ادمها از هم هست و بهای متفاوت بودن هم تنهائييه .. هر چه ادم بيشتر با اطرافيانش فرق داشته باشه ( طرز فکرش ..روحياتش ..که ممکنه خيلی هم مهمی باشه ) بيشتر احساس تنهايی ميکنه .

اما اين متفاوت بودن که نتيجه اش تنهائيه و در واقع اين تنهايی که در اصل بد نيست ..نتايج بدی ممکنه در پی داشته باشه ..يکيش اينکه ادم احساس غربت ووحشت ميکنه ..يکيش اينکه نمی تونه دوست صميمی پيدا کنه و از همه بدتر نميتونه يک همسری انتخاب کنه که باهاش يک زندگيه لذت بخش داشته باشه .

در مورد انتخاب همسر در قرن تنهايی بعدا بيشتر توضيح ميدم .

اميدوارم اين دفعه تونسته باشم منظورم را بيان کنم

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤ساعت٧:٥٧ ‎ب.ظتوسط zahra M | نظرات ()

آرين عزيز فکر کنم بازم داستان فيل يا عنب و انگور و ... تکرار شد .

در مورد تصادف منهم دقيقا همين حرف شما را زدم اين جمله را يک بار ديگه بخونيد :

 در صورتی که این تصادفات همه اش برنامه ریزی شده است تا ما در مسیرمون قرار بگیریم

يعنی اينکه چيزی که ما فکر ميکنيم از روی تصادف اتفاق افتاده در واقع از روی حکمت و تدبير الهی بوده .

+نوشته شده در شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤ساعت۱٠:۱٩ ‎ب.ظتوسط zahra M | نظرات ()

روان شناسان قرن گذشته را قرن اضطراب نام نهادند ..اما فکر کنم باید این قرن را قرن تنهایی اسم بگذارند .

در مدت شش سالی که با وب آشنا شدم با ادمهای مختلفی آشنا شدم و چت کردم تقریبا میتونم بگم همه اونها بعد از یکی دو بار صحبت از تنهایی عمیق خودشون گفتند و اینکه چقدر در این دنیای پهناور احساس غربت و تنهایی میکنند حتی وقتی که در بین اشنایان و دوستان هستند . البته این یک نکته داره و آن اینکه شاید افرادی که احساس تنهایی میکنند به نت رو میارن ( که احتمالش هم زیاده ) و یا اینکه اصلا افرادی که به نت عادت میکنند تنها و درونگرا میشوند ( که هرچند غیر ممکن نیست اما احتمالش ضعیف تره ) .

ولی نکته اینجاست که این احساس تنهایی مخصوص افرادی که به نت رو میارند نیست بلکه تو زندگی روزمره و در برخورد با افراد دیگر هم اینرا میبینیم ،، انهایی که کلینیک های روان درمانی یا مشاوره دارند احتمالا بتونند به ما بگند که چند در صد از افرادی که به اونها مراجعه میکنند احساس تنهایی عمیق میکنند و اصلا گاهی پول میدن که یک گوش برای درد دل کردن پیدا کنند ،، در آخر هم همان روان شناس هم میبینی دلی پر درد و تنهایی عمیقی داره که او هم به دنبال کسی میگرده که براش صحبت کنه اما شاید هیچ وقت کسی را پیدا نکنه چون همه ار اون انتظار دارن که به درد دلهاشون گوش بده دیگه کسی حاضر نیست به درد دل اون گوش کنه .

اما چرا آدمها در این قرن و البته در چند دهه قرن پیش تا این حد احساس تنهایی میکنند ؟؟

فکر کنم یکی از دلایلش این باشه که تفاوت افراد از هم بیشتر شده ..یا به عبارتی شباهت آدمها به هم کمتر شده ،، در گذشته که اینقدر تحصیلات و ارتباطات و تعاملات جور واجور رایج نبود تقریبا اکثر مردم مثل هم فکر میکردن مثل هم احساس میکردن مثل هم میپوشیدن و خلاصه به اندازه سادگی زندگیشون فکر و احساس و شخصیتشون هم ساده بود و لی امروزه با تنوعی که در زندگی ، تحصیلات ، ارتباطات و ... ایجاد شده طرز فکرها هم فرق کرده شخصیتها پیچیده شده برای همین پیدا کردن فردی که بتونی با هاش افکارت ،، احساساتت ، شخصیتت همانطور که هست نه همانطور که دیگران دوست دارن را بیان کنی مشکل شده ،، اینه که شاید خیلی ها ترجیح بدن حرفهاشون را تو وبلاگاشون بزنن تا تو جمعهای آشنا چون حد اقل اینجا دیگه کسی نمیگه حوصله حرفاتو ندارم

یا ...

+نوشته شده در شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤ساعت۱٢:۳۳ ‎ب.ظتوسط zahra M | نظرات ()